گاه با خود مي انديشم

گاه به گذشته

گاه به حال

و گاه به آينده

گاه به اين مي انديشم كه من هستم و اين بودن من مرا بيشتر به فكر فرو مي برد.

گاه به گذشته مي انديشم و اينكه چه بودم و چقدر كودكانه و نادان و خام و گاه ناراحت از اينكه نيستم و يا ندارم و يا نمي دانستم

گاه به حال مينگرم حالي كه اينقدر به من نزديك است كه ديگر به آن نمي انديشم بلكه آن را مي بينم و باز ناراحت از اينكه نيستم و نميدانم و فقط صداي غم درد دلم را فقط خدا ميداند و بس

و به آينده مي انديشم و به خدا مي سپارم آنچه كه نيست و هنوز نيامده و مي ترسم از آنكه باز نباشم و ندانم و خود را با افكار  هاي منفي و درد آور جدا مي كنم و با ديد روشن تر و بهتر آيده خود را كه فاصله زيادي هم با هم نداريم وصف مي كنم و آن راز جازبه اي كه در خود مي بينم قوي تر و محكم تر به كار مي گيرم و در دل من پور از نور ايمان و اميد به آينده است.

و خدا را شكر...

يك راز كه از آن خبر داريم